تبليغاتX
حنجره
حنجره

 ما،

 شرمساران ابدي تاريخيم!

 تو اما ،

 صدايي هميشه اي ،

 در دامنه زبان بريدگان!

 كودكان هزار تقويم نيامده ،
 حسرت به خوابهايي ميبرند

 كه تو در بيداري مي ديدي!

 طليعه ي هميشه ي بامدادي!

 كلامت به رنگ سپيده دمان است

 و عاشقان

 در سايه ي عظيم تو آفتاب مي گيرند!

 

 

 با من بگو!

مرداد بي بامداد را چگونه تاب آريم؟

نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 22:25 توسط حسین| |

 

اين نوشته را بخوانيد تا بدانيد" وحشي ترين" برازنده كدام موجود است!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 19:51 توسط حسین| |

  تو چنگ يه قابيلم! پا بسته اين دخمه!

  پيراهن من از خون! تن پوش من از زخمه!

  فواره فريادم، از سرخي خونم پر!

 غارت شده انگشتام، از گاز يه گازانبر!

  تاول زده آوازم، با بوسه صد سيگار!

  من موندم و انكار پيروزي اين آوار!

 

   من نگران هستي نوزاد اين شكنجه گر!

   اون نگران اين سكوت! فكر عذابي تازه تر!

    من فكر آزادي اون! در حال كهكشون شدن!

    اون به خيال مردن فانوسكي تو سر من!

 

  اين زجرو تحمل كن، تا نعره ي پاياني!

  تو هستي اين خاكي،آزاده ي زنداني!

  با درد خودي تر شو، فرياد تو خوش رنگه!

  دستاي تو با خواب اين ثانيه مي جنگه!

  فردا ديگه آزادن، دستاي تو از زنجير!

  فواره نميترسه، از سايه ي يه شمشير!

 

   من نگران هستي نوزاد اين شكنجه گر!

   اون نگران اين سكوت! فكر عذابي تازه تر!

   من فكر آزادي اون! در حال كهكشون شدن!

   اون به خيال مردن فانوسكي تو سر من!

 

   (( يغماگلرويي ))     

 

                

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 11:34 توسط حسین| |

امروز عصر رفتم انقلاب ، درب اصلي دانشگاه براي حمايت از گنجي.

غير از شعارها و تحركات اوليه حضور گستره و وسيع جان بر كفان نيروي انتظامي جمعيت را متفرق و پراكنده كرد.اما خب تك و دونه اتفاقاتي مي افتاد . مثلن كافي بود چند دقيقه يك جا توقف كني تا ضربات باتون پي در پي به سر وصورتت اصابت كنه!!  يكي از صحنه هاي جالب هم كل كل ماموران نيروي انتظامي با بانوان غيور  بود كه خب چون حداقل در بين جماعت امكان زدن آنها را نداشتند،  طبيعتا ماجرا با به كار رفتن الفاظ زيبا و دوستانه ختم ميشد.اين گفتگوي كوتاه مرا با يك سرهنگ حاضردر محل بخوانيد:

 

-           آقا حركت كن تا كتك نخوردي!!

 من كه انگار از همه جا بي خبر با لبخند مسخره اي پرسيدم: سركار چه خبره؟

- هيچي طرفداراي گنجي و اينجور […]  شعران.

گفتم: خب چرا كتك ميزنين . نزنين بابا آدمن ديگه!

-           نه بابا! گنجي اون زندانيه رو ميشناسي؟ اين آشغالا با اونن . عده شون كمه.

 

من كه كاملن با پاسخ سركار قانع شده بودم با فاصله گرفتن، به راهم ادامه دادم!

  لباس شخصي ها هم با حضور اندك ولي پر قدرت(از نظر قد و قامت عرض مي كنم) هشدارهاي لازم را دورادور به مردم مي دادند.

 

*****

فارغ از همه اتفاقاتي كه امروز رخ داد به باورم اين گونه تجمعات و گرد هم آييها تاثير گذاري خود را از دست داده است .  در بين مردمي كه از محل عبور ميكردند بي تفاوتي و گاهن نگاه سرزنش آميزاحساس ميشد.

 

 

 * در لابلاي سخن مردم هنوز اين جمله كه "گنجي هم مهره خودشونه ، اينا همشون هم كاسه ان" شنيده مي شد!

* عكس خاتمي روي جلد " نامه اي براي فردا "  كه بر روي در شيشه اي انتشارات اطلاعات نصب شده بود ، بد جوري چشمك ميزد!   

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 0:3 توسط حسین| |

هزار تا موضوع براي نوشتن در نظرم بود، حالا كه اومدم بنويسم اصلا يادم نمياد كه چي بودن.

براي اينكه خيلي هم دست خالی نباشم اين عكس رو گذاشتم اينجا. به نظرم قشنگ اومد . تا بعد!!

 

      

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 12:20 توسط حسین| |

     

  فاطمه سر بر بالين نهاده است!

 گويي ميداند كه حضورش را پايان نزديك است.

 پلك بر مي بندد. از نظرش ميگذرد...

 علي با فرقي شكافته،

 حسن با تير كين بر بدن

 حسين...

 حسين...                         همه نگراني اش از همين بود!

 

 يادش به زينب رفت.

 دلش گرم صبر او شد .

 ...

 ناله ا سماء به آسمان رفت.

 

 آري ! بتول كنون در آغوش پدر است!

 ***

 به خاطر نام عزيز فاطمه به پا مي خيزم تمام عمر

 و   با سينه اي كه از گريه لبريز است ، مي گويم

 

 خاك پاي تو هستم ،

                          تا هميشه

                                     تا ابد!!

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 23:2 توسط حسین| |

نميدانم در كداميك از متون اسلامي كشتن انسان بي گناه جايز شمرده شده است.

در كدام آيه مقدس فرآن آمده است ، كشتن انسان بيگناه را پاداش بهشت است؟ ديني كه من آگاهانه پيرو آن هستم كشتن انسان را زشت تر كارها مي خواند. آن قدر كه انجام دهنده آن را مستحق مرگ مي داند.

اينها(عاملان انفجارها) با اين اعمال فقط و تنها فقط ديگران را در توهين به مقدسات و عقايد ما محق ميگردانند. تنها نتيجه اين اعمال ضبه خوردن دينمان است. همين!!

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 17:2 توسط حسین| |

چيزي كمتر از يك ماه به پايان دوره مسئوليت سيد محمد خاتمي مانده است.در اين مدت خاتمي خود به بازديد از مراكز و سازمانهاي مختلف همت گمارده است و به نوعي آخرين صحبت ها را با مسئولين بخش هاي مختلف در ميان مي گذارد.

اما آنچه مرا وادار به نوشتن اين چند خط كرده است سخنان زيبا و لطيفي است كه از صاحب منصبان در تحسين و تمجيد و زدودن خستگي از تن رئيس جمهور محبوب شنيده مي شود.

از رئيس و كاركنان رسانه ملي (!!) بگيريد تا نمايندگان مجلس هفتم . همه و همه قصد دارند او را شخصيتي مردمي و فرا جناحي و خوش خلق و متعهد نشان دهند. اما هر بار كه اين سخنان را مي شنوم بي اختيار يادم به اتفاقات هشت سال گذشته مي افتد.

انگار نه انگار كه همين حضرات بودند كه آن زمان صف طويل مخالفين و دشمنان خاتمي را تشكيل ميدادند.

همين ها كه امروز سعي ميكنند در قدرداني از او نسبت به هم پيشي بگيرند انگار نه كه سخنان محبوب ترين فرد سياسي حال حاضر كشور راجز مشتي سخنان عوامفريبانه تلقي نمي كردند.

انگار نه كه همين جماعت هشت سال تمام با بحرانهاي 9 روزه  او را در انجام وعده هايش ناكام گذاشتند تا او ناچار به نوشتن نامه اي براي فردا شود.

هيچكس از ياد نميبرد آنچه در اين سالها بر خاتمي گذشت .

 

حنايشان ديگر رنگي ندارد!!

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 15:30 توسط حسین| |
              
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 13:39 توسط حسین| |

زندگي عجب به وادي تكرار كشيده شده است .

انگار نه كه همين من بودم تا هفته اي قبل آرزوي اين روزها را داشتم براي انجام كارهاي عقب مانده ام . الان گويي كار انجام نداده در اين دنيا باقي نمانده برايم!!

زندگي ام غير از خواب شده خواندن و خواندن و خواندن كه با همه لذت بخشي اش از حد كه بگذرد ملال آور ميشود.

 

كمكم كنيد!!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 19:13 توسط حسین| |

بر آنم كه بنويسم هر چند بدون مخاطب. خواندم از بزرگي:"براي آدمي بهتر است اصلا به دنيا نيايد تا اينكه به دنيا بيايد و اثري از خود بر جا نگذارد."

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 22:23 توسط حسین| |