اصولن ما جماعت هممون همین طوری هستیم . حالا هر جامعه ای متناسب با اعتقادات و باورهای خودش! همچین که یه مشکلی برامون پیش میاد, یه مریضی لا علاج مثلن یا چه می دونم هزار جور گرفت وگیر که این روزا به کار هممون میفته,یاد خدا میفتیم! صبح الله اکبر اذون رو که دادن از خواب پا میشیم , در یک فضای روحانی نماز رو از خود عرب ها عربی تر می خونیم. هر چی ادعیه از اون اوان کودکی یاد گرفتیم تو سجده آخر نماز می یاریم. سعی می کنیم وقتی از خونه بیرون میریم چشم به زمین بدوزیم , مبادا که نگاهمون به نامحرم بیفته . ریش رو در حد امکان بلند می کنیم .با دیده تحسین قرآن میخونیم که"این عجب کتابی بود ,ما تا حالا ازش غافل بودیم". از همه مهم تر مسجد محل میشه پاتقمون و هزار تا کار خوب دیگه که به عمرمون حتی بهش فکر هم نکردیم رو انجام میدیم. آهان ! داشت یادم میرفت. صدقه! صندوق صدقه سر راهمون که تا قبل از این موجب گدا پروری بوده از هزار تومنی های ما لبالب میشه! هم چین که خرمون از پل گذست! با دوست و رفقا راه میفتیم تو خیابونا "اوه اوه! بچه ها دافو دارین؟ عجب چیزیه لا مصب!" اونی که یه کم مذهبیه میشه شیخک ! قرآن دوباره برمیگرده تو کتابخونه! مچد محل میشه جای پیرمردا و این جوجه بسیجیا! و ... اوووه! هزار جور خلق و خوی غیر قابل تحمل دیگه! اینا رو خیلی هامون می دونیم . خیلی هامون هم باهاش مخالفیم . اما خیلی هامون هم بهش مبتلاییم از جمله خود من! راستی چرا اینجوریه؟ چرا ما آدما این جوری هستیم؟ چرا دین مون هم کاسبکارانه س؟ چرا با خدا هم در حال معامله ایم؟ چرا گمون می کنیم خدا احتیاج به ما داره که تا گیر میفتیم برا اینکه بدی هامون رو از دلش در بیاریم میریم سراغش؟ اگه سر رشته رو دست خدا میدونیم, چرا موقع خوشی مون یادش نمیفتیم؟ به خیالم که راه درمونش یه کم تفکر منصفانه در رفتارمونه! راهش اینه که حداقل پیش وجدانمون خودمون رو محاکمه کنیم. خدا کنه بتونیم این کارو انجام بدیم. اون موقع است که خدا برا همیشه پیش نظرمونه! برای همیشه تو ذهنمونه! بهار امسال ساعت بی کاری بین دو کلاس که داشتیم همین جوری الکی طی طریق می کردیم یه تیکه کاغذ پیدا کردم که به مناسبت ولنتاینی که من نمیدونم از کجا تو فرهنگ ما پیداش شد و یه دفعه چرا بین جوونای ما عزیز شده اون رو اینجا میارم: بگذار بگویند خوشم می آید از بوسه و لبخند خوشم می آید تصمیم گرفتم لبت را بخورم من بچه ام از قند خوشم می آید در مدرسه از نشاطمان کم کردند از فرصت ارتباطمان کم کردند هر وقت به هم عشق تعارف کردیم از نمره انضباطمان کم کردند از گونه شور تو نمک خواهم خورد امروز پفک بدست از من بگذر یک روز ترا مثل پفک خواهم خورد تکی دریا نرو ای لایقت من! بیا این دستهایم قایقت من! به دنبال تو هستم مثل سایه ! خلاصه با تشکر ,عاشقت من! (از "مسافر ری"،داوود میرباقری) چند دقیقه ای به یک و نیم مونده بود که من رسیدم میدون آرژانتین! یه عده پرچم قرمز بدست به سمت سفارت اتریش حرکت کردند و مقابل سفارت وایسادن! سمت راستشون هم تریبون گذاشته بودن تا یکی جماعت رو هماهنگ کنه! مردم خودشون برنامه رو شروع کردن. شعار دادن و فریاد کشیدن ! تا برنامه رسمن با تلاوت قرآن شروع شد و مجری پشت تریبون رفت و از مردم خواست تا سنگ پرتاب نکن, آرامش خودشون رو حفظ کنن , تا بعد از سخنرانی همه با هم یکصدا شعار بدهند. مجری می گفت "مردم ما مثه مردم سوریه و لبنان نیستن که سفارت رو آتیش بزنن , اونا اینجا رو رو سر شون خراب می کنن". سخنران اول حاج آقایی بود که پشت تریبون رفت و سخنرانی کرد و در نهایت شعار داد و رفت! سخنران بعدی یه استاد دانشگاه بود , که اسمش یادم نیست! گفت که این کاریکاتورها برای این رسم شده که ذهن جهان رو از پرونده هسته ای منحرف کنه! این سخنران شرکت کنندگان رو به آرامش دعوت می کرد و ازشون می خواست که سنگ به سمت سفارت پرتاب نکنن! می گفت همین حضورتون اعلام انزجاره ! سخنران بعدی یه دانشجو بود! اون هم رسم این کاریکاتورها رو نتیجه شکست های مفتضحانه اسراییل میدونست پس از عقب نشینی از غزه و مرگ شارون! می گفت که این اهانت ها نتیجه لابی های صهیونیزم بین الملله! بعد از این هم بیانیه خونده شد و برنامه تموم شد! با اینکه بارها تذکر داده شد که فقط طبقه سوم متعلق به سفارته و طبقه های پایین مسکونی و تجاریه, جماعت بدون توجه بسمت سفارت سنگ اندازی می کردن و شیشه ها رو میشکوندن! من که به حکم اعنقداتم اونجا رفته بودم , راستی راستی فایده شکوندن شیشه رو متوجه نشدم! پرچم فرانسه و دانمارک رو آتیش زدن! چند تا نارنجک دست ساز هم (از نوع چهارشنبه سوری اش) بسمت سفارت پرتاب شد. مامور نیروی انتظامی همچنان از مردم می خواست که سنگ پرتاب نکنن! می گفت چهار نفر از نیروهای ما با سنگ های شما مصدوم شدن, اما...! راستش نمیدونم چقدر این کار میتونه موثر بیفته ولی در این شرایط به نظرم حداقل برای اینکه مخالفتمون رو نشون بدیم لازم بود! هر چند برای شیشه شکوندن و تخم مرغ پرت کردن و نارنجک منفجر کردن دلیلی پیدا نکردم! تمام! آهان ! یه شعار خیلی مهم هم داده شد: "انرژی هسته ای حق مسلم ماست!!! " یه نفر برام فرستاده بود: A good conversation is like a minijoop : short enough to raise interest and long enough to cover the subject ! مسخره س نه؟! سال قبل یه همچین روزایی بود به گمونم! ممممممم.... آهان نه! اولای اسفند بود که دوره زبان ما به آخر رسید و موفق شدیم مدرکمون رو بگیریم. همون زمان استادمون به ما گفت : شما میتونین از این مدرک بهره ها ببرید و ازش استفاده بکنید. میتونیدم این مدرک رو قاب کنین و به دیوار بزنینش و از دیدنش کیف کنین! گویا متوجه شده بود که ما ذوقمرگ شدیم!! حالا یه سال از اون روزا گذشته و همین دیشب, نه پریشب ای –میل جدید استادمون من رو یاد حرف اون روزش انداخت. یادم افتاد که من از اونایی بودم که اون روز خودم رو از دسته اول می دونستم و حالا؟! فقط همین خاطرات خوشش برام مونده! این ای-میل حکم تلنگر رو داشت برام تا دوباره شروع کنم. اگه خدا بخواد , اینبار با ثبات تر!! آخه میدونین این زبان خوندن من داستانی شده حداقل برای خودم. از اولین باری که رفتم کلاس اسم نوشتم دوازده سال گذشته . از این دوازده سال من فقط دو سالش رو در کلاس زبان های مختلف سپری نکردم و حالا "هر" رو از" بر" تشخیص نمیدم! مسخره س نه؟! حالا نمی دونم نقل این صحبتها برای شما چه فایده ای داره؟! بی خیال! امشب شب اول محرمه ! حرف جدیدی ندارم, فقط ... این روزا رو قدر بدونین, همین! "وقتی که آمریکا به این نتیجه رسید که با یک بمب اتم ناقابل می تواند شهری را محو کند , دانشمندی به پدرم گفت :در این لحظه علم گناه را تجربه کرد." (نقل به مضمون از رادیو فرهنگ) این جماعتی که گلو پاره می کنن تا به گوش همه برسونن :"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" تا حالا به این فکر کردن که داشتن بیمه درمانی , تحصیل رایگان , سیستم آموزشی مناسب , امکانات ورزشی کافی , امنیت شغلی, سیستم حمل و نقل عمومی مناسب , هوای پاکیزه , راههای ایمن و کم خطر , سیستم هوایی استاندارد , دسترسی آزادانه و کم دردسر به اطلاعات بدون سانسور , بدون فیلترینگ , بیمارستانهای مجهز , امکانات تفریحی کافی و یه عالمه ی دیگه , همه شون حق مسلم ماست. حقی که درش نقض قوانین پذیرفته شده توسط جامعه جهانی وجود نداره. راستی راستی برا من سواله که چرا وقتی برای احقاق یکی از این حقوق قراره تجمع بشه بیشتر از دویست سیصد نفر شرکت نمیکنن , ولی وقتی برا انرژی هسته ای قراره جمع شن شعار بدن ... . البته میدونم که تجمعاتی که برا موارد گفته شده انجام میشه به زور نیروهای حکومتی انجام میشه ولی اجتماع برای انرژی هسته ای بصورت خود جوش و مردمیه! اساسن با فیلمهایی که سوژه ی بکر و دست نخورده ای رو دستمایه قرار میدن به شدت موافقم. فیلمهایی که معمولن به بخش هایی از جامعه سرک می کشن که زوایای نادیده زیادی داره که از چشم همه پنهون مونده! حالا چه برسه به اینکه اسم این فیلم آفساید و کارگردانش جعفر پناهی باشه که با هنرمندی تمام از یه عده نا بازیگر بهترین بازی ممکن رو گرفته! آفساید درباره حضور زنان بعنوان تماشاگر در ورزشگاهه. البته به گمون من پناهی از این موضوع استفاده کرده بود تا به ظلمهایی که در جامعه مان به زنان میره اشاره کنه. در حقیقت این مشکل (عدم امکان حضور زنان در استادیوم) بهونه ای بود تا به سخت گیریهایی که در مورد زنان در جامعه مرد سالار ما وجود داره, بپردازه. اینکه از زبان سرباز میشنویم که در تبریز امکان نداره هیچ زنی کنار دست مرد غریبه بشینه و حتمن پدر , برادر یا شوهرش همراهشه. یا حرفهایی که پسرک شرور در مینی بوس به دخترا میزنه که در نهایت منجر به زد و خورد میشه. یا اینکه یکی از دخترها که با لباس پسرونه به استادیوم اومده به محض دیدن یه آشنا چادر به سر میکنه و جلو میره , همه برای نشون دادن نیاز به آزادی بیشتر در مورد زنان است. آزادی ای که مردان ما چه بخوان یا نخوان تا چندی دیگر مجبور میشن به زنان بدن. فقط به بخش هایی که امکان رقابت بدون تبعیض مردان با زنان فراهم هست , نگاهی بیندازید تا ببینید چگونه زنان در راه احقاق حقشون تلاش می کنن و موفق هم میشن. کنکور ورودی دانشگاهها نمونه بارز این احقاق حقه. هر قدر فیلمی که این جور کارگردانها میسازن قوی تر باشه , حسرت از اینکه اینها اجازه فعالیت آزادانه در کشور ندارن بیشتر میشه. آدمایی که میتونن با ساختن اینجور فیلمها همه جوره به جامعه کمک کنن , حیفه که تمام سعی شون ساختن فیلمی در خور جشنواره های خارجی باشه.
یک روز از آن لب شیرین شکرت خواهم خورد
نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت
23:15 توسط حسین| |
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت
21:2 توسط حسین| |
علوی وقتی به خاک حسین سجده میکنه،یعنی به مرام حسین اقتدا کرده. غیر از این باشد،شرک است.
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت
15:25 توسط حسین| |
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت
23:33 توسط حسین| |
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت
17:12 توسط حسین| |
امشب رفته بودم میلاد نور ! روی پله برقی بودم و می رفتم طبقه بالاتر، پشت سرم دختری به دوستش می گفت(البته دوستش هم دختر بود) ، بیرون که هستم فکر میکنم آدما همه مردن، اینجا که میام می بینم هنوز آدما زنده ان!!!
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت
23:11 توسط حسین| |
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت
19:45 توسط حسین| |
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت
16:45 توسط حسین| |
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت
20:2 توسط حسین| |
دیروز رفته بودم نمایشگاه نقاشی این خانم! دیروز روز آخر ش بود. طبیعتن نمیتوانم به شما پیشنهاد کنمش .اما نقاشی هایش هم مثل نوشته هایش زیبا بود.
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت
9:17 توسط حسین| |
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت
8:32 توسط حسین| |


