تبليغاتX
حنجره
حنجره

روزهای پر فشاره قبل از امتحانه دوباره و اضطراب و دلشوره ست که جای هر احساس دیگه ای رو تو دل تنگ کرده!   کاش زودتر تموم شه ! به خوبی !(من خودمم هنوز نفهمیدم این دیر میگذره یا زود میگذره یعنی چی؟ خب زمان زمانه دیگه)  بهر حال اینو نوشتم تا از دلتون در بیارم این ناراحتی رو که به کامنتاتون جواب نمیدم!!!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 21:7 توسط حسین| |
 

 

                                 

                   آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:39 توسط حسین| |

مهم ترین تفاوت انسان و حیوان ، شاید در نگاه اول ،عقل و قوه تعقل آنها به نظر آید.

طبعن اگر هر انسانی هم از این نعمت بی بهره باشد، در جهان آن می کند که وحشی ترین حیوان. اما آنچه در این امر تردید وارد می کند، خطاها ، اشتباهات و  ویرانگری هایی ست که از قضا انسانهایی مرتکب شده اند که نه تنها به دیوانگی شهره نبوده  اند، بلکه در بازه ای از زمان به عنوان الگوی تعقل و استفاده مناسب از این نعمت نیز مطرح بوده اند.  آنچه این افراد را به ارتکاب  رفتارهای جنایتکارانه  و دور از انسانیت می کشاند ، غیبت عنصر عزم و اراده است در وجودشان.  یا به دیگر سخن این عزم و اراده در مورد انجام افعال درست و انسان دوستانه در نهاد آنها یافت نمی شود. غیبت عزم و اراده به انجام نیکی چه در حق دیگران باشد ، چه در حق خود، باعث زائل شدن قوه تعقل شده و انسان را در شان و مرتبه ای پایین تر از حیوانات قرار می دهد.

.

.

.

 

من در مورد خودم ، در مورد احوال این روزام، در مورد احساساتم ، فکر می کن مدارم کم کم بی عزم و اراده می شم. چند روزی هست رفتار های منو عقلم کنترل نمی کنه! می ترسم تو وجودم بمونه!

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 1:56 توسط حسین| |

سوم دبیرستان که بودم ، آقای صدا برام شهرام ناظری بود.با چه کیف و لذتی گوش می کردم . تعداد زیادی از تصنیفاش من رو پرتاب می کنه به همون روزا! حالا که چند سالی از عصر دانش آموزیم گذشته ... مممممم ! (اومدم بگم "سالهای مدرسه چه زود گذشت.چه حیف شد " یادم اومد مدرسه این سالا همچین جای دوست داشتنی ای نیست، هر چند دوستی های خالصانه ای داره!) بهر حال!  بهونه این چند خط، این نوشته مریم مومنی بود که ختم شده به این آهنگ آقای ناظری!  

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 1:16 توسط حسین| |

ز دست دیده و دل هر دو فریاد       که هر چه دیده بیند، دل کند یاد

بسازم خنجری تیغش ز فولاد         زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

برای دل منی که نه جرات خنجر کشیدن به چشم رو دارم و نه ارده ندیدن رو، راه آزادی از کدوم سمته؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:12 توسط حسین| |
 چند روز قبل ٬ بعد از شب شیشهای یه کلیپ پخش شد ٬مربوط به زمان جنگ.صدایی روی تصاویر می خوند:"یاد امام و شهدا دلو میبره به کربلا..." . حین دیدنش یکی بهم گفت که اینا که به جنگ رفتن و شهید شدن ٬  باعث خدا بیامرزی برا شاهنشاه شدن!!(رو این حساب که مثلن این جوونا زمان شاه پرورش یافتند!)  امروز به ذهنم رسید هم رزمای شهیدا که به جنگ رفتن و دفاع کردن و زنده موندن ٬اونقدر تو این سالای بعد جنگ با اعمالشون برا شاهنشاه لعن و نفرین درس کردن که از آمرزش بی بهره بمونه!

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:28 توسط حسین| |
خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم.دلم تنگ شده بود.راستش دلم نمیاد حذفش کنم.میدونم که کسی نمیخونه, کسی سر نمیزنه , با این حال...!

عجیب اسیر روزمره گی شدم .تکرار تکرار تکرار! برا لحظه ها و دقیقه هایی که همین جوری بی هدف رد میشن و می گذرن به شدت حسرت می خورم , اما کمترین زحمتی به خودم نمیدم تا این ورق و برگردونم.

به طرز وحشتناکی خیال پرداز شدم. همینم باعث میشه موقع انجام همین کارهای روزمره هم تمرکز نداشته باشم.سر کلاس استاد جلو چشمم داره بال بال میزنه تا یه چیزی رو به من حالی کنه و من برا خودم یه جا دیگه سیر میکنم! سر نماز, به سلام که میرسم تازه فکر می کنم که چند رکعت خوندم؟   فکر میکنم که این درد فعلن درمونی هم نداره!

این حرفا بی فایده س! چشام پر خوابه! بهتره که خواب را در یابم!

تا بعد!

نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1:16 توسط حسین| |