تبليغاتX
حنجره
حنجره

خبرم اومدم محبت کنم ، زدم آینه ماشینو خورد کردم! بد تر از این نمی شد.  وای که چه  روزهای کسالت باریه! چرا با ماه رمضونای هر سال فرق داره؟

دیروز صحبت هنر شجریان بود که تک است و یکتا خواهد ماند. آخه چه جوری میشه یه مرد صداشو تا اون حد بالا ببره و صداش جیغ جیغ ی نشه؟ یه بار دیگه امشب "ربنا" رو با دقت گوش بدین!

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:28 توسط حسین| |

حوصله درس خوندن ندارم.خب! امیدی هم به قبولی ندارم اگر در رو همین پاشنه بچرخه! تا لنگ ظهر می خوابم.کسل و بی حال از خواب پا میشم. نماز و مجله و اینترنت و بعدش فقط وقت تلف می کنم تا افطار.

شنیدم رادیو جوان گوینده می خواد ، یک شنبه پا شدیم رفتیم اونجا(بعد کلی ماجرا) دیدم که ای دل غافل، ساعت کاریشون فقط شنبه س.البته چیزی رو از دست ندادم .با این صدای بی ریختی که من دارم همین تا اونجا رفتنم هم کلی پررور بازی بود!

کنار در خروجی (یا ورودی) مترو دروازه دولت وایساده بودم ، منتظر! به اوضاع و احوال این شهر نگاه می کردم و به آدمهاش فکر می کردم. حالم بهم خورد از این همه کثیفی!!

 

دلم ...

دلم...

 دلم هیچی نمی خواد.

 

بی ربط: چقدر من این شهروند امروزو دوست دارم. واقعن شنبه ها رو انتظار می کشم.

 

خیلی بی ربط: ای مترسک کلاه را بردار /ما کلاغان دگر عقاب شدیم     

                     ما از آسودن و نیاسودن /سنگ زیرین آسیاب شدیم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:5 توسط حسین| |

با فاصله زیادی از خدا قرار گرفتم. اینه که وقتی یاد احوالاتم میفتم ، تو هم چین روزایی سال قبل ،دلم می گیره. اون زمان مکه بودیم و انگار که اون خونه واقعن اقامتگاه خدا بود. باورم بود که خدا نه از دور که از خیلی خیلی نزدیک بر من ناظره. این روزا اما خیال می کنم اینقدر از خدا فاصله گرفتم که حتی اگر دست دو طرف دهان بزارم و فریاد بکشم صدامو نمی شنوه. حتی اگه رو بلندی بایستم و براش دست تکون بدم ،منو نمیبینه...

یا رب

یا رب

یا رب

یا رب

یا رب

یا رب

یا رب

یا رب

یا رب...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:9 توسط حسین| |