۲- آخرای بهمن بود که امتحان آخرو دادم و درسم تموم شد.این روزا وقتی با بچه ها صحبت می کنم،دلم پر می کشه برا دانشگاه .برا کسالت و خواب آلودگی این روزاشو ساعت نگاه کردنای سر کلاس و خنده های از سر بی خیالی.حیف! دیشب به منوچهر می گفتم که این روزاس که آدم می فهمه این چهار سالو چه ارزون از دست داده! صد حیف! ۳-از چرند نوشتن خوشم میاد.نه اینکه طرف زور زده باشه خیلی شیک و جدی بنویسه بعد چرند از آب در بیادا.از شر و ور محض خوشم میاد!بخونیدش!باحاله! ۴- یه جوری ام این روزا.واقعن حس خوبی ندارم.یه چیزایی هست بین منو خدا فاصله انداخته.اینه که اینجوری ام.رفعشونم فقط کار خودمه ولی کو اراده؟! ۵-بسه دیگه! تا بعد. بعضیا مردیم و بعضیا مرثیه خوندیم!" *** "می گی اگه جنگ تموم بشه، اگه دیگه گشنمون نشه، اگه دیگه خسته نشیم، اگه خواب نیاد سراغمون، اگه شاشمون نگیره... خب یه دفعه بگو وقتی مردیم دیگه!" *** "وقتی تو عالم مستی آهنگ یه ترانه رو با سوت می زنیم ، شاد به نظر میاد اما اگه همون ترانه رو پشت پنجره ی یه قطار زمزمه کنیم گریه مون می گیره!" *** اینا سه تا دونه از شعرای(؟) اورهان ولی ،شاعر ترکه،از کتاب ماهی مست.با ترجمه روون یغما گلرویی که سال قبل،دم دمای نمایشگاه ،نشر نگاه چاپ کرد.ارزشه یه بار خوندن رو داره! تو این مدت دو تا کتاب شعر دیگه هم خوندم از برشت و لورکا که اگه حوصله داشتم ،چند تایی ازشون می نویسم اینجا. مخصوصن اشعار برشت رو که خیلی دوست داشتم! مرتبط:یک روزی/چرک نویس به نظرم دایره زنگی با فاصله از همه فیلمهای طنزی که این سالها ساخته شده قرار میگیره.مصائب زندگی در تهران جدید ،تهران به زور مدرن شده خیلی خوب در یک تایم دو ساعته نشون داده میشه و همه هنر فیلمنامه نویس و کارگردان در اینه که با عدم تاکیدهای بیجا و تکراری روی زندگی هر کدام از ساکنان آپارتمان ، مانع از کند شدن ریتم فیلم و سر رفتن حوصله مخاطب میشه! البته که تضاد بین نسلی که در خانواده عبدالله زاده نشان داده شده کم کم برای مخاطب فیلمهای ایرانی تبدیل به یک موضوع تکراری شده (مخصوصن حضور گوهر خیراندیش بعنوان مادر سنتی خونواده) اما استفاده صحیح نویسنده از این تضاد در راستای داستان فیلم ، مانع از برجسته شدن این کلیشه و ضربه خوردن فیلم می شود. دایره زنگی/تجربه های آزاد ۰۰۰ امروز تو صف نونوایی شاید مثلن از هر پنج شیش تا نونی که خت میشد یکیش یه کم سوخته بود.ا.نوخ این جماعت با عصبانیت سر شاطر غر غر می کردن که چرا همرو می سوزونی! با خودم گفتم که همین سخت گیریای الکیه که اینقدر زندگی رو برا همه مون غیر قابل تحمل کرده! نه اینکه بخوام الکی غر بزنم،یا ناشکری کنم یا چه میدونم ژست بدبینی بگیرم که این روزا شده عین روشن فکری ولی خب ته دلم خوشحال نیستم .شاد نیستم. سال نو میشه.درختا از نو سبز میشن.دنیا تازه میشه ولی ما...! واقعن تغییری می کنیم؟روزی که برا بار دوم رفتیم محرم بشیم،از مسجد نمیدونم چی ، روحانی کاروان گفت که اگر بعد از این سفر حتی یکی از خصال ناپسندتونو کنار بزارین ،نشونه قبولی حجتونه.نمی دونم واقعن حساب و کتاب خدا اینجوریه یا نه ولی دوست دارم اینجوری باشه .اونوقت دوست دارم نوروز بعدی ،اگه بودم،با خودم فک کنم که تونستم یه دونه از این رذیلتها رو پاک کنم یا مثه امسال...! خدایا!چرا من هر وقت پشت سرمو نگاه می کنم از خودم بدم میاد؟! پی نوشت : هه هه! به خدا اینا همش نوشته س.تو ورد تایپ می کردم.حالا که قالبو عوض کردم دیده نمیشن!!
۱- چند شبه خواب آدمای معروفو می بینم.یعنی آدمای معروف میان به خوابم!پریشبا خواب شریفی نیا رو دیدم.با همون لحن و تکیه کلام مسخره ش تو مهمان ، رییس یه باند قاچاق مواد مخدر بودکه منم عضوش بودم!تازه خوابه به جاهای باحال و خنده دارش رسیده بود که زوری بیدارم کردن.دیشبم، هیلاری کلینتون و اوباما اومدن به خوابم.البته هیلاری اونی نبود که الان هست .جوونیاش بود.بعد من تو همون خواب با خودم فک می کردم که این که انقدر جوونیاش خوشکل بوده چرا حالا این ریختی شده! بعدشم یه لیچار بارش کردم با این مضمون که "آخه ضعیفه تو میخوای رییس جمهور شی که مثلن چه غلطی بکنی!"تو همه این مدت اوباما منو نگاه می کرد و محجوبانه لبخند می زد.نوبت بهش نرسید .از خواب پریدم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت
0:36 توسط حسین| |
خود کشته ابروی توام من به حقیقت/گر کشتنی ام باز بفرمای به ابروی
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت
17:15 توسط حسین| |
"چه کارایی نکردیم واسه این وطن!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت
8:12 توسط حسین| |
فکر می کردم سالها از دوره لیزر انداختن رو پرده و تیکه انداختن با صدای بلند تو سالن سینما گذشته باشه که امروز چند تا تماشاگر فهیم با تریلی از روی این تصورات من گذشتن و ثابت کردن که هنوز در رو همون پاشنه می چرخه! بگذریم!
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت
1:31 توسط حسین| |
اصلن که آدم رویا پردازی که هستم ولی این روزا شدیدن به سراغم اومده و اجازه هر کار مفیدی رو از من میگیره.سر وبگردی، حین درس خوندن،سر نماز ،وقت خواب و همیشه و همش رویاهای بی انتهای من میاد سراغم. درمونی هم نداره انگار که اگه داشت که این همه آدم بهش مبتلا نبودن!
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت
18:32 توسط حسین| |
ساعت یازده رسیدیم.یعنی یازده صبح.خوب بود نسبتن.یه هفته ای بودیم شمال.خوب بود،نسبتن. جاتون خالی! هوا خوب بود.راه خوب بود.آدما خوب و مهربون بودن.به روی همدیگه می خندیدم.بی خیال دنیا بودیم.بی خیال این تعلیق همیشگی.خوب بود.
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت
1:48 توسط حسین| |


