تبليغاتX
حنجره
حنجره

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:51 توسط حسین| |
۱-این چند وقته،خیلی کم کتاب می خونم.حتی روزنامه هم کم می خونم.باورم نمیشد یه روزی برسه که من بدون خوندن روزنامه، شب ،سر به بالش بزارم ولی این اتفاق این روزا زیاد میفته! البته شهروند امروزم ترک نشده.اما مقاله های تحلیلی ش رو کمتر می خونم.بیشتر نوشته هایی رو می خونم که به درد همین امروزم می خوره.یعنی خبریه.فقط اطلاعات عمومی رو بالا می بره. می خواستم بگم که کلن خیلی سطحی نگر و سطحی دوست و سطحی مشرب (!!) شدم این روزا!   روزهای بدون کتاب،بدون فیلم،بدون تئاتر ، بدون آواز،بدون حتی یه دونه تحریر! فکرشو بکن!

۲-دیشب رفته بودم بیمارستان یه پیرمردی رو آوردن.تصادف کرده بود. از فقر و نداری بیمار و سنگدلی بیمارستانهای این شهر پنج ساعتی توی شهر گشته بود،پی یه تخت خالی.اون ساعتی که من دیدمش داشت نفسای آخرشو می کشید. حالا! غرض اینکه حسین آقا دوباره از دیروز رفته تو فضای مرگ و قبر و قیامت!  یعنی اینکه یه احساس بدی دوباره به من دست داده.یه احساس عذاب وجدان و گناه همیشگی. به همراه احساس... (می خوام بگم پوچی ولی دوس ندارم از این کلمه دسمالی شده استفاده کنم.) الانم دلم می خواد مثه همین چند سال قبل که از کار این دنیا سر در نمیاوردم و سر در گریبان بودم و به کار خودم مشغول بودم یه کم کتابای عارفانه بخونم.یه کم دعاهای عارفانه بخونم.یه کم آدم بشم! یعنی دوس دارم یه کم فاصله بگیرم از امروزم!از عادت ها و رفتارهای امروزم.که عجیب آلوده شده!یعنی زنگار گرفته.خلوص و وضوح چند سال قبل رو نداره.یه کم شعاری و ... یه کم شعاری و ...        (گوشتو بیار جلو!)یه کم شعاری و ریایی شده! یعنی اینکه دوست دارم دورتر باشم از امروز.احساس می کنم همین حالا که حال خوبی بهم دست داده ،وقتشه!

۳- چند وقت پیش چند خطی نوشته بودم درباره انتخابات .درباره اینکه چرا دوست ندارم خاتمی بیاد و چرا از بین کروبی و خاتمی به کروبی علاقه مندترم. تا نصفه نوشتم و بعدشم زدم همه شو پاک کردم.

فقط اینو بگم که ، کروبی شاید کاریزما و محبوبیت و جذبه خاتمی رو نداشته باشه اما پاش به راهه. که همین نقطه قوت،تقریبن همه ضعفهاشو پوشش میده.

ضمن اینکه،کمردردم نداره!

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:55 توسط حسین| |
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی            جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت                که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی       مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل                که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت                 ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد                  تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت                  ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان                       که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب  خمار باز نباشد                  ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم              تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد               اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

 

آقای سعدی !ممنونم که احوال من رو درک می کنی.ممنون از شعور و فهمت. ممنون که نظر بازی رو گناه نمی دونی.آقای سعدی !کاشکی الانم بودی!

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد                 دل نفرین شده ماست که تنهاست هنوز

آقای استاد ! اگر صدای من از بینی خارج شده،میشه این هفته از ابوعطا ،این گوشه یتیمک رو تمرین بدی تا دلم بیشتر از این آتیش نگیره،نسوزه؟!

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:52 توسط حسین| |