مثه جام جهانی که آدم هر روزی سه تا بازی می بینه،که شاید در حالت معمول هفته ای یه دونه ببینه.یا مثلن موقع جشنواره که میشه،تو ده روز ،در کمترین حالت ،ده تا فیلم آدم میبینه،که این در روزهای دیگه ی سال شاید تبدیل به ماهی ده تا بشه ،بلکه هم کمتر. روزهای قبل از انتخابات هم ،میل و رغبت به خوندن بیشتر از هر وقت و هر زمان دیگه میشه .یعنی شاید به اندازه همه سال ،تو این سه چهار ماهه آدم تو وبلاگا می چرخه و مقاله های جور واجور از آدمای جور وا جور می خونه و تازه... خسته هم نمیشه،دلش بازم می خواد! جان تو! "منافع چه کسانی با حضور احمدی نژاد به خطر می افتد؟" خودتون خسته نشدین از تکرار این جمله؟! بسه دیگه!چهار سال گذشت به خدا! ۲-معلومه که کروبی کاندیدای ایده آلم نیست و در طول این چهار سال ابدا پشیمون نشدم که چرا سال هشتاد و چهار بهش رای ندادم ولی در این مورد شک ندارم که با شرایط امروز کروبی نسبت به خاتمی اصلحه. ۳-قبل از گفتن راجع به فردای انتخابات،خوش دارم درباره رقابتهای قبل از انتخابات بنویسم. که اگر خاتمی اعلام حضور کنه، اولن اصلاح طلبان قطعن با دو نامزد در انتخابات حضور پیدا می کنن(کی می خواد کروبی رو راضی به انصراف کنه؟) دوم اینکه حتی اصولگرایان منتقد مثل لاریجانی و مطهری ، از احمدی نژاد حمایت می کنن و عملن شخص دیگری رو به عنوان کاندید،از جناح راست معرفی نمی کنن. (با حضور خاتمی مطمئنن قالیباف کاندید نمیشه دیگه) با این شرایط شانس پیروزی احمدی نژاد حتی از خاتمی هم بیشتره. از همین الان میشه تصور کرد که با حضور کروبی به عنوان نامزد واحد، غیر از احمدی نژاد ، افراد دیگری هم از جناح مقابل ثبت نام می کنن و این یعنی افزایش شانس کروبی. ۴-حرفی ندارم که اگر کروبی رییس جمهور بشه،در عرصه فرهنگی نمی تونه مثل خاتمی عمل کنه. همین طور در سطح بین المللی (یا همون سیاست خارجی) قطعن نمی تونه موقعیت و جایگاه ایران رو مثل زمان خاتمی ارتقا بده(قطعن در این موارد از احمدی نژاد بهتره) ولی یقین دارم در زمینه سیاست داخلی و نحوه تعامل با مخالفین ،از خاتمی موفقتر عمل می کنه و این رو عملن در سالهای قبل(مخصوصن زمان ریاست مجلس ششم) نشون داده که پای اعتقاد و باورش می ایسته و برای رسیدن به خواسته هاش ایستادگی به خرج میده. ضمن اینکه،حتی بین اصولگرایان تند رو (دقیقن منظورم همین رییس جمهور و اطرافیانشه) هم مخالفتها با کروبی به شدت خاتمی نیست.یعنی در مورد کروبی حساسیت کمتری وجود داره و طبعن تخریبها و تبلیغات منفی علیه کروبی هم کمتر انجام میشه. به همین دلیل دست کروبی برای کار کردن و اصلاح امور بازه یعنی فشار روی کروبی،بعد از انتخاب شدن،کمتره. ۵- کروبی خوب حرف نمیزنه.بین نسل سوم پایگاه نداره(بین نسل اول داره؟) ،کاریزما و محبویت نداره،تحصیلات دانشگاهی نداره ولی با تشکیل حزب و فعالیت کردن در قالب حزب نشون داد، باور کرده که برای اداره کشور در دنیای جدید نمیشه از قوانین مدرن پیروی نکرد.همین رفتار هم امید میده که با پیروزی در انتخابات از نخبگان برای اداره کشور استفاده کنه و امور رو بر منهج عقل قرار بده. ۶- از بین اصلاح طلبان فقط کروبی می تونه رییس جمهور بشه! فقطا!فقط!
* خودم می دونم! تیتر این نوشته بیشتر به یه جوک و شوخی شبیهه! نمی دونم!شاید دست نوشته یه بچه مدرسه ای لوس و پر رو باشه که زیادی احساس با مزگی می کرده یا شایدم دست خط یه راننده تاکسی خسته از غبار و دوده که وقتی تو تاکسی اش نشسته منتظر مسافر اینا به ذهنش رسیده و کاغذ دم دستش نبوده و روی پول نوشته! یا چه می دونم؟! شاید واگویه های دل یه کارگر بی چاره باشه که عاشق اعظم بوده ولی دستش به اعظم نمی رسیده! آره ! این آخری محتمل تره! اصلن دوس دارم فکر کنم که یه کارگر بعد از یه روز سخت کاری و با یه دنیا خستگی و دلتنگی نشسته اینو روی پول نوشته و بعدش رفته تو بقالی سر کوچه، چند تا دونه تخم مرغ گذاشته تو کیسه فریزر و این هزار تومنی رو داده به صاب دکون و این همین جوری چرخیده و چرخیده و افتاده دست من! ای دل خوش! خیال حوصله بحر می پزد! دلم برای اون توپ بادی کوچولو که صورتکای روش با چشمای درشت بهم زل میزدن تنگ شد.دلم برا بچگی های خودم و محمد رضا و حال خونه مامانجون که زمین بازیمون بود تنگ شد! دلم تنگ شد برای طنابی که به داربست بسته بود و روش یه بالش می نداختیم تا تاب بخوریم.آخ آخ دلم شد یه ذره،برای ناخونک زدنای پای دیگ رب!برای شله زردای بیست و هشت صفر که دیگش تو حیاط خلوت بود ،همیشه! برای فواره حوض که وقتی باز می شد همه دنیا رو خیس می کرد.برای شیشه رنگیای بین حال و پذیرایی! برای زیرزمینی که همیشه بوی چوب می داد و من می ترسیدم تنهایی برم توش که مبادا گربه هه شاخم بزنه!! ببین! دلم تنگ شد برای اون همه خوبی! تو بگو انگار از پس برداشتن آجرهای قدیمی اون خونه ها و نشستن آجر نو، این دل آدما بود که رنگ می باخت و از فرط مشغله و تکرار کسی فرصت رنگ زدن دوباره رو نداشت. دلامون مونده همون جوری رنگ پریده و بی روح! من می خوام برگردم به کودکی، نمیشه! بعد از کلاس که پیاده می یودم پایین شریعتی رو ،دیگه به خودم فکر می کردم که بعد از بیست و سه سال ،الان کجا وایسادم. الان با آدما ایده آل توی سرم چقدر فاصله دارم. الان با دو سال،پنج سال،ده سال پیش چقدر تفاوت کردم. دریغ و درد! نا امید شدم! امروز تولد من بود. تو همه این سالها این روز برام یه روز عادی عادی بود.هیچ فرقی با روزای دیگه نمی کرد.ولی امسال از چند روز قبل ،بی اختیار چهار شنبه رو انتظار کشیدم ،یه جوری که انگار قراره اتفاق مهمی بیفته! دلیلشو نمی دونم. شاید خدا حرف چند سال قبلمو جدی گرفته و روی اون سنی که براش تعیین کردم با ملک الموت به توافق رسیده و یه جورایی می خواد بهم حالی(یا هالی) کنه که فرصتی نمونده ها! بجنب! توی این حراج دود و آهن،فقر و حشیش ،من ، چقدر دورم از آدم.چقدر غرق شدم بی اختیار و ندونسته! حیف! چراغ در کف من بود چگونه روشنی راه را نفهمیدم؟ چقدر گم شده ام چقدر دور شده ام از قرابت دریا چقدر سوخته در من گیاه نام کسی که مثل روشنی من بود و رود حنجره اش را به کوچه ها می برد و از تولد شبنم مرا خبر می کرد... آی! دردیست دردیست دردیست... 

این روزهای قبل از انتخابات رو خیلی دوست دارم.البته امسال این روزها،خیلی زود شروع شد که باعث خوشحالیه.
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت
0:15 توسط حسین| |
من موندم بقیه دروازه بانهای کره ای برا چی دروازه بانی می کنن؟!اصلن برا چی زنده ان؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت
0:26 توسط حسین| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت
18:22 توسط حسین| |
۱- با اینکه گفته چند روز قبل خاتمی که یا من یا میر حسین،تقریبن نا امیدم کرد ولی هنوز یه کمکی ته دلم منتظرم که اصلاح طلبان بر سر کاندیداتوری کروبی به توافق برسن و اونو به عنوان نامزد واحد جبهه اصلاحات معرفی کنن.
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت
1:31 توسط حسین| |
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت
21:4 توسط حسین| |
استاد یه دقیقه وقت داد تا درباره خونه رویایی مون فکر کنیم و بعد از اون درباره ش صحبت کنیم. فرصت یک دقیقه ای فکر کردن که تموم شد و اولین نفر شروع به صحبت کرد،خیال من مثه کبوترهای وحشی شروع به پرواز کرد و پرتاب شدم به عصرهای تابستون خونه مامانجون ، روی پله های توحیاط،کنار همون باغچه باریک و دراز کنار پله ها و دلم تنگ شد برای تک تک اون ثانیه ها!
نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت
0:40 توسط حسین| |


